تبليغاتX
اخــــــــریــــــــن بـــــــرگ
تنها تو را ستودم / انسان ستودمت که بدانند مردمان محبوب من بسان خدایان ستودنیست
 

 تقدیم به روح نازنین بهترین دوستم : مژگان آزاد پرور

خدایا کمکم کن ! خدایا بدادم برس !

مژگان عزیزم ! مهربونم ! دیشب بازم زنگ زدم خونتون کسی نبود گوشی رو برداره . شهرام می گفت : شاید خطشون مورد پیدا کرده . دلم شور میزد . موبایلت رو گرفتم مثل این چند مدت اخیر خاموش بود .

اخ دختر نگفتی که ناسلامتی یه دوست داری که نگرانت میشه ؟

گفتم زنگ بزنم بروجرد و احوالت رو از مامانت بپرسم . اخ دستم بشکنه .کاشکی این کار رو نمی کردم .به مادرت گفتم یه مدتیه از تو بی خبرم . گفتم نگرانش شدم . گفتم جواب تلفنامو نمیده . گفت : میخوام یه چیزی بگم ولی ناراحت میشی . دنیا رو سرم ریخت .ولی خداییش اولش بخودم گفتم اتفاقی برای شوهرت افتاده . نمی تونستم حدس بزنم و نمی خواستم حدس بزنم که .................. .

دوباره برات مسیج زدم . به امیدی واهی که شاید بهم دروغ گفته باشن . به امیدی که شاید شوخی تلخی بیش نبوده . ترخدا ! ترا به جان نیمای عزیزت ! ترا به بجون همسرت برام مسیج بزن . بهم بگو همه این حرفا دروغه .

من و تو قرارایی با هم گذاشته بودیم . یادت رفته مگه ؟

اخرین بار که باهات حرف زدم گفتی داری میری عروسی . اخ خدا چقدر خندیدم . نمیدونستم اخرین باریه که................   .

اخرین بار اخرین بار

اخرین لحظه تلخ دیدار

سربسر پوچ دیدم جهان را

یادته در مورد چای در سر کلاس ادبیات ۱ چقدر حال کردیم و اونروز چقدر بهش خندیدیم ؟ قبل ازینکه دیشب به مامانت زنگ بزنم داشتم از معرفت و مرامت برای شهرام تعریف میکردم . نمی دونستم اونقدربی معرفت و بی مرام شدی که منو برای همیشه تنها گذاشتی !!

دیگه داری کم کم عصبانیم میکنی . جون مادرت / جون نیمای گلت و جون همسرت بهم زنگ بزن . برام مسیج بفرست و بگو همه این حرفا دروغ محضه حتی اگه پیامکت از دیار باقی بوده باشه .

مژگان تو بیست روزه که رفتی و من تازه دیشب فهمیدم . خاک بر سرم . فکر منو کن که از دوستای دانشگاه ارتباطم تنها با تو بود .

بمیرم الهی تو اون لحظه چه دردی کشیدی

دارم دق می کنم

تحمل ندارم

دیگه خسته شدم

دارم کم می یارم

دلم تنگ شده و نا ندارم

همش فکر توام

همش بیقرارم

دیگه اشکی برام نمونده که بخوام

برات گریه کنم فدای دو چشات

دلم داره واسه تو پرپر میزنه

تو رفتی و هنوز خیالت با منه

 

از صبح تا بحال صدها بار و صدها بار این اهنگ رو گذاشتم . داره جیگرم کباب میشه . دارم میسوزم و میسوزم . دارم اب میشم . مژی ! قربونت برم ! جون همه کسایی که دوست داشتی بهم زنگ بزن / اصلا نمی خواد مسیج بفرست . فقط و فقط بگو که سالمی . قول شرف میدم که دیگه باهات شوخی نکنم .

ای خداااااااااااااااااااااااااااااا

یکی بداد من برسه

یکی کمکم کنه

بدبخت شدم فقط همین . چون صمیمی ترین ، با محبت ترین ، با مرام ترین دوستمو از دست دادم . بیست روزی میشه و  من تازه فهمیدم .

چهارشنبه بخاطر تو رفتم بروجرد . رفتم خونتون و به مامان  اینا سر زدم . مامانت داره دق میکنه . بابات رو که دیگه نگو .نیما رو هم دیدم .

پنجشنبه بهمراه شهرام اومدیم سر خاکت . باورم نمیشد که این جا و درون این قبر تو آرمیدی . نیما هم بغل بابات بود . دلم مخصوصا برای نیما سوخت . مادرت می گفت وقتی توی تصادف تو ازبین رفتی و اقا سعید رو برای معالجه بردن و هیشکی پهلوی مژگان نبود . نیما رو اوردن و کنار تو گذاشتن .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

اتفاقات بسیار ناخوشایندی اینروزها در سطح ایران ما مخصوصا در تهران افتاده که تا از نزدیک نباشی و ببینی باورش سخت و غیر ممکنه . صحنه هایی بسیار متاثر کننده که دل هر بیننده ای رو به درد می اره . یکشنبه ای رو بیاد می یارم که در تخت طاووس عابری بودم بی گناه و  [....] چجور گاز اشک اور جلوی پای من انداختند و بعدش چی شد .  اونروی رو بیاد می یارم که حدفاصل فاطمی و یوسف اباد چجور [....] که افراد بسیار جوونی هم بینشون بود فریاد می زدند بزنید . بزنید تا جایی که می تونید محکمتر بزنید .روزهایی رو یاد می یارم که چجور تی وی خودمون برام ازار دهنده شده بود با انکه هنوز هم هست  و من وقتی از سر کار بر می گردم  فقط و فقط بیننده تی وی فارسی امریکا و انگلیس بودم و هستم . روزهایی رو بیاد می یارم که با دیدن عکس ها و فیلم های ارسالی خودمون بهانه ای برای دردهای پنهان خودم داشتم . اونروزی رو بیاد می یارم که یک پیرزن رو سر کوچمون چجور زدن و اخری به جدول کوبوندش و رفتن . اونروزهایی رو بیاد می یارم که از ترس [....] نمی تونستم تو شرکت بگم : من رای دادم به شخصی که بعدها از طرف [....] مرتد و کافر و از خدا بی خبر و .... شناخته شد . [....] و .........

به همسرم گفتم و الان بشما میگم ناراحتم  ازینکه ایرانی ام . ازینکه [....] هستم . مگه ماها همه ایرانی نیستیم ؟ چرا یک عده خودشونو رو صاحب وجب به وجب خاک این مملکت و صاحب همه حق و حقوق ما می دونن ؟ و همه [....][....][....][....][....] .خواه نا خواه خیلی از ماها ناخواسته وارد عرصه سیاست شدیم . خدا ختم بخیر کنه انشاا... .

چند روزی هست برای استراحت برگشتم به پاریس کوچولوی دوست داشتنی خودم . قید کار رو هم زدم تا چند روز نفس بکشم . مرخصی هم نگرفتم . [....] .

 

[....] برگرفته از روزنامه اعتماد ملی می باشد .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 
 

دلم برای نت تنگ شده بود . دوست داشتم زودتر ازینا می یومدم ولی ....... . بعد از مدتها فرصتی پیش اومد تا دوباره به این دنیای مجازی دوست داشتنی بیام .

خجالت می کشم بگم که ۱۹ خرداد تولد من هست . گفتم الان دوستان میگن بد عادت شده یا برای تولد خودش می یاد یا همسرش یا سالگرد ازدواج و مسائل اینچنینی !! پس دیگه نمیگم تولد نزدیکه

 

دیروز مطلبی  تو یکی از روزنامه ها خودنم که بسیار متاسف شدم و تصمیم گرفتم برای اولین بار هم که شده در مورد مسایل اجتماعی هر چند بصورت اختصار صحبت کنم . دمدمای انتخابات ریاست جمهوری هست . اخه ماها کی میخوایم یاد بگیریم که با تو هین و افترا بستن به دیگران چیزی عایدمون نمیشه . ممکنه بتونیم چندتا رای بیشتر بدست بیاریم اما اخلاقیات رو می خوایم چی کار کنیم ؟! همسر یکی از اعضای بسیار فعال دولت به رنگ سبز که سمبل جناب اقای مهندس میر حسین موسوی شده توهین کردند و گفتن رنگ سبز منو یاد لجن میندازه . اخ که ادم چی بگه ؟!! چرا ادمی مثل ایشون بخودش جرات میده تا از نام پدر و همسرش سواستفاده کنه و هر توهینی رو که می خواد بزبون می یاره ؟! هر چند بقول یکی از علما ایشون اصلاح ناپذیرند . خوب حدس زدین منظور من خانم فاطمه رجبی همسر اقای الهام هست .بعد روزنامه همشهری در مقاله ای به رفتن اقای کروبی به دانشگاه امیر کبیر اشاره میکنه که ایشون اجازه سخنرانی تو ی اون روز خاص رو نداشتن و قرار ایشون برای ۱۶ خرداد بوده . در ادامه نویسنده گفته که با کمک دانشجویان درهای دانشگاه باز شد و ایشون در نمازخانه دانشگاه به اجرای سخنرانیشون پرداختند . بنظر شما کار اقای کروبی زشت تره یا خانم رجبی ؟ که هر چی از دهنشون می یاد بزبون می یارن ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 6:25 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

در اسمان زندگی خویش    جستجوگر ستاره ای بودیم      بالاتر از تمامی ستارگان

بدرخشندگی خورشید        و      بپاکی دریا      و    یافتیم انچه را که می خواستیم

پس تو  ای خوب در بزم اسمانی این دو ستاره بدرخش

 

چه شبی بود اون شب . اون شبی که من و تو ستاره های مجلسی بودیم که گرد هم جمع شده بودن تا همراه من و تو این شروع عاشقانه رو جشن بگیرن . بیاد اون شب  / امشب عاشقانه نگات می کنم تا یک بار دیگه اعتراف می کنم  :  من تو را از زمین تا کهکشانها  *  از زمین تا اسمانها * بالاتر از ابر  * برتر از من دوست دارم . اون روز عزیز دوست داشتم زودتر بیام و ببینمت وقتی هم که دیدمت خودم رو از یاد بردم . حالا دیگه مال منی / دیگه و دیگه و بازم دیگه مال منی رو یادت می یاد ؟  باز هم الان بهت میگم همه اون حرفایی رو که اون شب بهت گفتم . می خوام اعتراف کنم و بگم  بیشتر و عاشقانه تر از اون روزا می پرستمت . امشب یاد اون شب رو گرامی می داریم و بیاد اون شب  و بسلامتی همدیگه جام بدست می گیریم  . 

 سرت گرم و دلت خوش باد

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

نه به اون موقع ها که هر رور می یومدم و وبلاگم رو سر می زدم نه به اینکه دیگه .....   .  هنوز ار حال و هوای مسافرت بیرون نیومدم . اخ چه کیفی داره برای یه مدت کوتاه قید همه چیز رو بزنی بری یه جای دور . یه جایی که فارغ باشی از هر چی فکر و خیاله .  ریلکس ریلکس .

اصلا حوصله مسافرت رو نداشتم . ولی رفتم . وقتی هم که رفتم دیگه دوست نداشتم برگردم . اونقدر خوش گذشت که حاضر بودم شبانه روز تو ویلا تنها باشم و دیگه برنگردم تهران .

مثل سال گذشته 9 شهریور بروجرد بودم .  تولد شهرام هم اونجا برگزار شد . منتها با یه سانسوراتی نسبت به سال گذشته ( به پست قبل توجه فرمایید ) . خوب بود ولی لطف و صفای سال گذشته رو نداشت . طبق معمول افتادیم هم زحمت . ( قهقهه ) .

 

گل به یک هفته فرو می ریزد

سنگ می فرساید

ادمی می میرد

نام را گردش ایام مدام

زیر خاکستر فراموشی می پوشاند

اما  !   نام تـــــــــو را        عـــشــــق تــــــــو را

هر چه زمان می گذرد

تازه تر     با طراوت تر   گویا تر

رونق و لطف دگر می گیرد

 

پس فردا کار جدیدم تو شاخه جدیدی شروع میشه   .   از زبان پریدم به حسابداری . نمی دونم چی میشه ؟! پروژه جدید شروع شده . تا ببینم پروژه بعدی چی میشه!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها / دیروزها

 

حس و حال درست و حسابی ندارم . شما حساب کن تا اخرین لحظات زندگی یه نفر که داره جون میده بالای سرش باشی . بعدش اون شخص فوت کنه و اون لحظات تو ذهنت باقی بمونه . چی میشه ! مدام این عکسا رو می بینم و یاد اون لحظات می افتم . من که از مرگ می ترسم . این حرفا رو هم قبول ندارم که میگن مرگ ترس نداره  . از هفته گذشته تا بحال فکرم خیلی مغشوشه . اعصاب رو که دیگه نگو . با اینحال باورم نشده  و مدام فکر می کنم قصه ای بیش نبوده .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

 

حقیقتش دوست داشتم ۱۹ خرداد مصادف با سالروز تولدم بیام و اپ کنم که متاسفانه جایی بودم که به نت دسترسی نداشتم .حیف شد !تولدم هم اونجا مبارک شد . دیگه هم شعرای سال گذشته چند دف تکرار رو هم به این مناسبت کپی برداری نمی کنم . ( چشمک ) . فقط اس ام اس یکی  از دوستان رو که بهمین مناسبت بدستم رسید جایگزینش می کنم .

روزی که تو بدنیا اومدی هوا ابری بوداما بارون نمی یومد

فرشته ها داشتن گریه می کردنچون یکیشون گم شده بود

لیلا جون تولدت مبارک

موقع تعطیلات اصلا حال و حس رفتن به بروجرد رو نداشتم ولی بنا به خواسته شهرام با اون راهی وطن شدم . نه به اون که نمی رفتم و نه به اون که اصلا دوست نداشتم برگردم بیام تهران . ازون روز اول تا اون روز اخر هم ویلا بودیم . خیلی خوش گذشت . کاشکی کلاسای من شروع نشده بودن تا بازم می رفتم . بی خیال . فعلا که دوستان سخت مشغول برنامه ریزی برای شمال هستند . یه مسافرت دسته جمعی مثل پارسال .

۱۳ / ۱ / ۸۷

ویلا / بروجرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

 

اینروزا کارم یکم سبک تر شده . حوصلم خیلی سر میره و خیلی هم تنبل شدم . بقول شهرام باید بیل اندازم زیر پام تا شاید / مگر یه تکونی بخودم بدم . دوست داشتم زودتر ازینا بیام اما ....  .

عید امسال بالاخره تهدیدهای من اثر کرد ( خنده و غرور ) . حالا به هر ترتیب راضی شد که حداقل سال تحویلی خونه خودمون باشیم . بعد از سال تحویل هم رفتیم بروجرد . خدارو شکر خوش گذشت . فقط یه ادم احمق داشت یه چند روزی رو اعصابمون راه  رفت . سیزده هم عالی . مثل همیشه رفتیم ویلامون تو گلدشت . جمعمون هم جمع بود . انشاا...دفعه بعد حتما عکسای سیزده رو تو وب میذارم .

این پاریس کوچولوی خوشگل ما بسیار خوش اب و هواست . مخصوصا اردیبهشت ماهش . توصیه میکنم یسر حتی اگه برای دیدن این سمار شده اونجا برین . پشیمون نمیشین .

 

سید احمد حجتی شاعر لهجه سرای بروجرد

افسوس هیچم !

اگر روزی معلم می شدم  تنها کتاب عشق را تدریس می کردم / الفبای محبت را برای مشقشان تکلیف میکردم / و یک لبخند را هر روز بین بچه ها تقسیم میکردم  / و میگفتم که دفترهایشان را پرکنند از واژه انسان

اگر معمار می بودم  برای کوچه معشوقه طرحی تازه بی دیوار می دادم  / که زین پس رهگذر با خاطری اسوده سر از ان برون ارد

و یا نقاش اگر بودم  دو چشم فتنه انگیزش چنان تصویر می کردم / که هر کس نقش ان می دید / این حق را بمن می داد تا دیوانه اش باشم

اگر کارم قضاوت بود می گفتم که طومار جفا در هم فرو پیچند و بنیادش براندازند

و یا شاعر اگر بودم  شب یلدا برای زلف یارم شعرهای تازه می گفتم

وگر پیکر تراش ماهری بودم  نظیر پیکرش از سنگ مرمر می تراشیدم / ونوس دیگری را خلق می کردم / ولی افسوس هیچم / بی هنر درمانده ای گم کرده راهم / نیستم / اوخ نمی دانم کی ام یا کیستم !

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

چند روزه که خیلی هوایی شدم . یاد گذشته ها بیش از پیش افتادم . راستش چند روز پیش که دفتر خاطراتم رو مرور می کردم که به جمعه ۲۵ بهمن ۸۳ رسیدم . تو اون صفحه یادداشت کرده بودم که چند روز قبلش که احتمالا ۲۰ یا ۲۱ بهمن ماه میشده یکی از دوستانم بنام نوشین رحمتیان که هم دانشکده ای من بودند بهمراه خواهرش و پدرش و مادرش در کرمانشاه بقتل رسیدند . پدر نوشین قاضی بودند که بر خلاف رویه گذشته یک پرونده مهم زمین خواری رو به ایشون میدن که بررسی کنه . در همین راستا چند نفر رو زندانی می کنه و با توجه به اینکه به اخطار های پیاپی اونها توجهه نمیکنه / ناجوانمردانه نصف شب بخونه اونا میریزن و به طرز بسیار فجیعی نوشین و خونوادش بقتل میرسن . اخرش هم متوجه نشدم که بالاخره سرانجام قاتلین اونا چی شد . دوستان کرمانشاهی اگه اطلاعی دارین لطفا منو هم در جریان بذارین .

تو دوران دانشجویی یه دوست خیلی صمیمی داشتم بنام زینب محمدی که بعدا ازدواج کرد و به ایلام رفت . نمی دونم چی شد که یکدفعه رفت و دیگه غیبیش زد . دیشب خواب مادرش رو دیدم . با مژگان امروز صبح تماس گرفتم و بهش گفتم . حالا قرار هست وقتی رفت خرم اباد به خونه اشون سری بزنه و ازونجا کسب اطلاع کنه .خیلی نگرانشم . خدا کنه هر جا که هست صحیح و سالم باشه و ما هم خبری از سلامتیش بدست بیاریم .

اگه دانشجو هستین / امیدوارم قدر این روزای خوب و دوست داشتنی رو بدونین چون بعدا حسرت این روزها رو قطعا خواهید خورد .خیلی وقتا میگم کاشکی میشد حتی برای یک روز هم که شده به اون دوران برگردم .

یکشنبه ۱۲ اسفند :

چهارشنبه گذشته یک مسافرت غیر منتظره رفتم . خیلی دوست داشتم دو روز تعطیلی رو یجایی بریم / ولی متاسفانه شهرام نمی تونست بیاد و بمن اصرار داشت که تو دوست داری برو . منم که دلم نمی یومد اونو تنها بذارم . تا اینکه چهارشنبه ظهر باهام تماس گرفت حالا که دوست داری میریم .  تو اون لحظه احساس کردم که چقدر دلم برا مامان تنگ شده . یه سر رفتیم بروجرد سری به مامانش اینا زدیم و بعدش هم رفتیم خرم اباد سری به مامانم اینا زدیم ( لبخند ) .خرم اباد هم که جمعمون جمع بود .خیلی خوش گذشت . خدایا شکرت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 11:32 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  | 

نگاهت می کنم . نمی دونم چرا هیچوقت از سیمای تو سیر نمیشم . انگار که تمامی اجزای صورتت دارن با من حرف میزنن . چشمات محشرن . برای من بازگو کننده حرفای گفته و نگفته ای هستند که درکشون حس زیبایی در اعماق وجودم فراهم می کند . نمی دونستم و فکر هم نمی کردم که روزی بیاد که اینقدر بهت وابسته بشم . هر روز / روز عشق و محبت است و لنتاین هم سمبلی برای این مهرورزی هایمان . روزمون مبارک .

 

دیشب باز هم بهش یاد اوری کردم که چهارشنبه یادش نره . بعد از کلی فکر کردن گفت : مگه ۱۹ بهمن ولنتاین نبوده ؟ ( خشم و خنده ) . گفتم : نه بابا کجای کاری ! تازه پس فردا ولنتاین هستش . بهش گفتم : باید بمناسبت این روز برام عروسک بخری . ولی اون منو مسخره کرد .

 

بعلت اینکه سال گذشته نیز در همین ایام سرگذشت ولنتاین رو بازگو کردم از گفتم دوباره اون معذورم . برای کسب اطلاع بیشتر به پست سال قبل مراجعه کنید . ( تنبلی ) . وقتی که دیشب کامنت های سال گذشته دوستان رو مطالعه می کردم یه مقدار ناراحت شدم . اخه بعضی دوستان با نگاهی بدبینانه به این روز نگاه کرده بودند . بنظر شما موردی داره که اینروز رو همپای کشورهای دیگه جشن بگیریم ؟ یا حتما سمبل ما برای این روز باید یک ایرانی باشه ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط الیکا ( لیلا )  |